چه مغرورانه التماس کردیم چه مغرورانه از هم گریختیم
غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خدا
هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه خدا را از هم پنهان...
سال نو رسید و من بی هیچ احساسی ازش استقبال کردم. دیشب تو جمع بچه ها خندیدم. خندیدم. خندیدم. و حتی یه لحظه هم به دلم و کوله باری که بر دوش دارم فکر نکردم.
نمی دونم چرا؟؟ اما همش می گفتم این شب آخره.
نمیدونم چرا؟ اما به جای خوشحالی از رسیدن سال نو از پایان 1387 خوشحال بودم.
نمی دونم چرا پایان رو جشن گرفتم. و برای آغاز هیچ حسی ندارم.
امسال بر خلاف سال های دیگه به هنگام تحویل سال نو هیچی در دل از همونی که بهش میگن خدا نخواستم. هیچی .فقط فقط سلامتی. و تنها دوستان و عزیزانم رو تو ذهنم تصور کردم. لج کردم شاید. گفتم هر سال ازتو خواستم و ........... این بار هیچی نمی خوام ببینم چی می شه.
تو این روزها بار ها و بارها شنیدم که عوض شدم.
از صبح که بلند شدم خواستم که نبینم. فقط خودم باشم و خودم. همین دو روز پیش یکی گفت تو سنگی. خوشحالم. این عنوان رو دوست دارم.
خوشحالم . خوشحالم. خوشحالم. خوشحالم که میتونم زیر الماس های بارون قهقهه بزنم و هیچ کس نفهمه که اون قطره های بارون که رو گونه هامه چه قدر گرم و سوزانه.
من این قطره ها رو دوست دارم.
ببار ای بارون ببار.
دیگه بسه.
ببار و بذار که ..............
یه چیزی رو فهمیدم.
هق هق و قهقه .............. به این دو کلمه دقت کردپه بودی تا به حال؟؟؟ هق هق.....قه قهه (همون قاه قاه)
عکس همند.
به نام او
؟
هر چی شما بگی.
یعنی هر چی شما بپرسی.
.
.
.
حالا سوالت چیه ؟
هر چی فکر میکنم یه عالمه حرفه ها. اما نمی شه نوشت. یعنی
اصلا به قلم و انگشت و زبان نمیاد. چی کار کنم.
انگاری جاشون تو همون سکوته.
نتیجه گیری : سکوت خیلی وسیعه . خیلی خیلی بیشتر از تمام کاغذ ها و خودکار ها و جوهر های دنیا
دستان امین بر سینه غدیر نام تو رامی کوبد، حجه الوداع دارالسلام تو می شود تا می گویمت...
محراب دلیل آشناییم را در آغوش گرفت...
آغوش بگشا،دیده بگشا، ماه مجاور غریبگی غریبستان است...
دیده بگشا ای مرتضی علی...
آسمان غنچه کرده...
آسمان دستهای ما را دیده،لبهای ما را بوسیده
آسمان ما را بغل می کند محکم،محکم تر از بیداری،مهربان تر از همه مادران دنیا
چایی رنگ چشمان خواهرم ...
خرما به سیاهی موهای برادرم ...
آب به روانی مادرم ...
و نان به طعم مردانگی پدرم ...
باید با رزقت شکست و برایت بست.
اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا
بسم ا... خواهرم،برادرم،مادرم، پدرم... صدای اذان می آید ...
یا حق
این روزها که نه....یه کم بیشتر از این روزها، وقتی به چشمهام تو عکس ها نگاه میکنم کمی باورش برام سخته که صاحبان این چشمها منم. امروز برای چندمین باز از خودم تعجب کردم؟؟؟
چرا صبور و ساکت شدم؟؟؟ احساس میکنم که تمام حرف هام ، همشون تو نگاهم هستن.
حقیقت اینه که مدتهاست که از نگاه خودم فرار میکنم. طاقت شنیدن فریاد اون دو چشم رو ندارم.
ده روزی میشه که عکسم رو ی زمینه ی صفحه ی رایانه ست. اما هر بار که سیستم رو روشن میکنم با اون نگاه ها غریبه تر و بیگانه تر میشم. هر بار بیش از پیش متعجبم. هر بار مدت زمان بیشتری رو صرف میکنم تا به خودم بقبولانم که حقیقتا این چشمان و نگاه از منه.
یعنی واقعا از منه؟؟؟
نه..حقیقت اینه که اون برق نگاه از من نیست. خودم فهمیدم که نگاهم مثل گذشته نیست. برقی که تو اون دو چشم هست اونها رو گیراتر کرده.
می دانم....می دانم......
میدانم که اون همه برق و زیبایی و گیرایی فقط از محبت توست.
و من میترسم.از جذابیت این برق میترسم .
نگاهم جذابتر شده ، خواهانش فراوان شده. شنیده ام که گفتن : به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد.
عقیق مهرت را بر دلم جای دادی و رفتی. خبر نداری از تاجران بازار دل دادگی؟؟؟
مرا تنها در این بازار و با این گوهر ، رها کردی.
هیچ میدانی که در این روزها چند بار برای آن دو چشم گریستم؟؟؟
یا دادار
مگر چشمان ساقی نشکند امشب خمـارم را
مگر شوید غبار لطف او از دل ، غبــــــــــارم را
بهشت عشق من در برگریز یـــــاد ها گم شد
مگر از جام می ، گیرم سراغ چشم یـــــارم را
به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد
به گوش سنگ میخواندم سرود آبشــــــارم را
به جام روزگارانــش شراب عیش و عشرت باد
که من با یـــــــــاد او از یاد بردم روزگــــــارم را
پس از عمـــــــــــری هنوز ای جـــــــــــان من،
به یاری زنده می دارد
نسیم اشتیاق من ، چراغ انتظـــــــــــــــارم را
خزان زندگی از پشت باغ جـــــان من برگشت
که دید از چشم در ، لبخـــــند شیرین بهارم را
من از لبخند او آموختم درسی، که نسپـــــارم
به دست نا امیدی ها ، دل امیــــــــــــدوارم را
هنوز از برگ و بار عمر من ،
یک غنچه نشکفته است
که من در پای او می ریزم اکنون برگ و بارم را
یا خدا
روزگاری هستی ام را می نواخت
آفتاب عشق شورانگیز من ،
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من .
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست ،
خنده ام را اشک غم از لب ربود ،
زندگی در لای رگهایم فسرد ،
ای همه گلهای از سرما کبود
از چشم هایی که راهم نمی دادند روزی،چقدر نازش را کشیدم لحظه تا سال
اخراجم کن!
از یادت که روزی می خواستم تنها خاطره اش باشم. و چقدر آمدم و رفتم تا
ماندم لحظه تا سال...
اخراجم کن!
از نفس هایم که روزی دنیا را نفس نمی کشیدم،تا تو دم به دم دنیا را برایم
پیدا کنی لحظه تا سال...
اخراجم کن!
از خودم که مدت هاست با او قهرم،قهرم با خودم،می خواهم تنها من
اخراجی باشم،بین تو،که مثل منی
مثل اخراجی ها...
